رشیدی که غلام علی بود
در طول سی سال گذشته که مشغول تحصیل و تحقیق و تدریس بودم، توفیقی بود که در کنار آن در جایگاه های مهمی در سطح کلان به نظام مقدس جمهوری اسلامی به اندازه بضاعت مزجات خویش خدمت نمایم.
الان که به گذشته خویش به فرموده پدر زبان فارسی «بسی رنج بردم در این سال سی» می نگرم و صفحات گذشته را برای نگاه به افق آینده ورق می زنم، یکی از نکات زیبای این دوره خدمت، آشنایی واقعی با خادمان و خائنان این مرز و بوم و مام میهن را می بینم. از میان سردارانی که توفیق دیدار با آنان را داشتم، دیدار دو نفر برایم بسیار شیرین و تأثیرگذار بود؛ تا جایی که بدون مداهنه می گویم که آنان مصداق واقعی کلام خاتم رسولان و اسوه بشریت بودند که: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم:«قالوا الحواریون لعیس میی علیه السلام: یا روح الله، فمن نجالس اذا؟ قال: «من یذکرکم رؤیته و یزید فی عملکم منطقه و یرغبکم فی الآخرة عمله. تحف العقول، ۴۴
که از قول عیسای مسیح در قبال سوال حواریون که پرسیدند: «با چه کسی همنشینی کنیم؟» فرمود: با آن که دیدارش شما را یاد خدا اندازد و گفتارش بر دانش شما بیفزاید و کردارش شما را به آخرت ترغیب نماید.
اما آنچه که در دیدار با سردار ملی، قاسم سلیمانی گذشت، بماند برای وقت دیگر. اما آنچه که در ذیل بدان اشاره می گردد، گذری است بر شناختم از سردار گمنام ملی، رشید. گرچه به قول عربها معرف باید اجلی از معرف باشد، اما چه بگویم؛ گاهی قطره هم می تواند وصفی از دریا نماید.
یکی از نوادر دوران ما، غلامعلی رشید بود. او را نباید با عناوینی چون سپهبد و سردار و فرمانده معرفی نمود؛ چرا که اولا: «تعرف المکان بالمکین». او بر سپهبدی و قرارگاه خاتم، اعتبار بخشیده بود. همچون حاج قاسم که بر سپاه قدس، قدسیت بخشیده. ثانیا خود نیز از این عناوین دنیوی فراری بود. زمانه ای که حتی در زمان تخاصم، جماعتی گدایی عنوان می کنند، وقتی مقتدایش به او تقاضای قبولی بالاترین رتبه نظامی مملکت، یعنی فرماندهی نیروهای مسلح را می نماید، با تضرع می خواهد که او را معاف نموده و رفیق و همسفرش، باقری را معرفی می نماید و خود نیز تا خاتم عمر، به قرارگاه خاتم می رود.
سردار مکتوم، شهید رشید، او که به حق کهنه سردار جنگ بود که بعد از جنگ، از جنگ دنبال نام و نان نبود. حتی خود شاهد بودم که برخی سیاست زدگان که در زمان جنگ مسئولیت هایی داشتند، می خواستند از چهره محبوب وی برای چند روزه برای انتخابات از وی بهره برند، خود کنار می کشید و وصیت امام خویش را عمل نموده و از نظامی گری، گرفتار سیاست زدگی نشد. در دهه نود که توفیق جلسه یک ساعته با ایشان داشتم، یک آرامش و سکینه ای داشت که تمام صفات متقین که مولایش در خطبه همام فرموده بود، نماد عینی او را در چهره رشید دیدم. سکوتی آرام بخش که وقتی لب به سخن می گشود، «قل و دل» بود. یادم نمی رود که به وی عرض کردم:«من به نگارش سیره اولیا و عرفا می پردازم و کتبی در باب سیره علامه طباطبایی، ملاحسینقلی همدانی، شیخ عبدالنبی اراکی و ... نوشته ام»، که تقدیم ایشان نیز نمودم. عرض کردم که اینقدر جذب شما شدم که کاش یک مقاله ای در باب سیره شما می نگاشتم که لبخندی زد و فرمود:« ما سربازیم و سرباز را چه به اینکه سیره اش نوشته شود و همین کلام نشانه تواضعش بود.
او را در این دیدار، به تعبیر نیچه، ابرانسان یافتم که نه تنها با هم نوعان خود، که با همه فرق داشت و دنیا را سه طلاقه کرده بود.
سادگی و صفا و نگاه نافذ و کلام ناقد و سکوت معنادار وی، حتی تا امروز برایم درسی به یادماندنی بود، تا جایی که هر لحظه به یاد می آورم، حلاوت آن دیدار برایم سیراب کننده است.
جامعیت علمی وی تا جایی که اطلاعات عمیق تاریخی و فقه و اصول و تفسیر کلام الله مجید و آشنایی عمیقی با نهج البلاغه و علوم و فنون روز و حتی در طب سنتی که خود نیز در عمر خویش نیم نگاهی به آن داشته ام، احساس کردم با یک کارشناس برتر دینی هم صحبت شده ام و در نهایت عشق و علاقه ی وافر وی به مولا و مقتدایش، که وقتی بحث مولا شد، چنان چشمانش غرق اشک گردید که آن ابهت و عظمت، در ثانیه ای شکسته شد و متضرعانه به گریه افتاد. او جامع الاطراف بود و در عین حال، بسیار منعطف و دور از جزم اندیشی، تا جایی که بعد از شهادتش، حتی برخی منتقدین نظام نیز نتوانستند سکوت کنند و از مرام و معرفت علی وارش گفتند.
غلامعلی جزو آن دسته افرادی نبود که به تعبیر قرآنی «لم تقولون ما لا تفعلون» باشد. هر آنچه می گفت، پیش از آن، به آن گفته مداومت داشته به ویژه به خانواده خود که «و انذر عشیرتک الاقربین»، بر خلاف برخی مسئولان(که متأسفانه در این بازار مکاره دنیا روز به روز به این جماعت افزوده می شود)، فرزاندش نیز بوی پدر می دادند، تا جایی که تنها فرزند ذکور وی، به جای آنکه دنبال دلالی و تجارت از نام پدر شود، به کسوت روحانیت درآمد و بی نام و نشان در گروه های جهادی فعالیت می کرد. تا جایی که حتی دوستان وی(که نمونه آن، پسران حقیر در مدرسه عالی شهید مطهری با وی آشناییتی داشتند)، نمی دانستند پدر او بزرگترین دکترین نظامی کشور است و همه جا فقط خود را شیخ عباس معرفی می کرد و حتی نام خانوادگی خود را نمی گفت تا سوال نشود نسبتی با سرلشکر رشید دارد.
این دفاع ملی ۱۲ روزه، هر آنچه بود، برکات زیادی داشت که یکی از ابعاد خیر کثیر آن اینکه ابرمردان رشیدی، چون باقری و حاجی زاده به شهادت سلامی نموده و شادمانی کردند و به ندای «ارجعی الی ربک» لبیک گفتند، چرا که اینها مردان مرگ در بستر نبودند. اما رشید که با تصویر منتسب به مولایش، آرامش می گرفت و شیعه واقعی مولایش بود، نه شیعه شناسنامه ای، حتی شهادتش نیز همانند مولایش بود؛ به گونه ای که بعد از نماز صبح روز جمعه با شکافته شدن فرق و خدای وی، حتی لحظات آخر عمر که شده، دعایش را مستجاب نمود، چرا که آرزویش پدر شهید شدن بود، مثل مولایش علی که محسنش را شهید نمودند و فرزندش بلافاصله با اصابت موشک یزیدیان زمان، در لحظه به شهادت رسید و خود ساعتی بعد در مسیر بیمارستان.
و واقعا اگر این حمله صهیونیست ها نبود، مگر می توان تصور نمود که غلامعلی چگونه بدون شهادت، دنیا را ترک خواهد نمود.
سلام علیک یوم ولدت و یوم تموت و یوم تبعث حیا
حجت ملکی، نویسنده و استاد حوزه علمیه نجف و قم