شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ | 3 ربیع‌الاول 1448 | Saturday, August 15, 2026

سایت خبری یاران میهن

اخبار فوری

عاقبت یک خبرچین جنگ

عاقبت یک خبرچین جنگ

چند روزی گذشت یک روز پیرمردی تقریباً قد خمیده پیش ما آمد. رفتارش مشکوک بود سؤالات بوداری می‌پرسید. به بچه‌ها گفتم: «مراقب باشند و به او اطلاعات ندهند. ما یک گروه ۱۸ نفره بودیم روز دوم باز آمد. از روی نصیحت و مثلاً خیر خواهی گفت: «در تنگه آن نخلستان مال خودم است. از خرمایش بخورید.» یک کیسه خرما هم آورده بود برای ما و گفت مال خودم است حلال است بخورید.» وقتی سؤال می‌کرد: «رفقا او را به من ارجاع می‌دادند که بله آن برادر مسئول ماست از او بپرس.»...

چند روزی گذشت یک روز پیرمردی تقریباً قد خمیده پیش ما آمد. رفتارش مشکوک بود سؤالات بوداری می‌پرسید. به بچه‌ها گفتم: «مراقب باشند و به او اطلاعات ندهند. ما یک گروه ۱۸ نفره بودیم روز دوم باز آمد. از روی نصیحت و مثلاً خیر خواهی گفت: «در تنگه آن نخلستان مال خودم است. از خرمایش بخورید.» یک کیسه خرما هم آورده بود برای ما و گفت مال خودم است حلال است بخورید.» وقتی سؤال می‌کرد: «رفقا او را به من ارجاع می‌دادند که بله آن برادر مسئول ماست از او بپرس.»